تبليغاتX
حس آشنا

حس آشنا

حس یک پرواز محض

عطش




ثانیه ها از مشتم می چکند

لیز و لغزنده

لحظه های معصومی که آب می شوند

قطرات زلال آمال من

که می شد باران شوند تن کویری ام را

آوخ

که من سیر تشنگی ام

 

ولی تو باور کن خاتون

من برای سر کشیدن جرعه جرعه ی وجودت

تا آسمان دست درازی می کنم

 

خواب کردن ساعت خدا با من

تر کردن لب احساسم  با تو


نوزده اسفند هشتاد و هشت

+ نوشته شده در  بیستم اسفند 1388ساعت   توسط آشنا 

رویا



دیر کرده ایی رویای من

باور کن ، شوق دیدار توست

که بیداری را تاب می آورم

به شوق رسیدن شب

سکوت

خواب

رویــــــــا ...

پرسه زدن در کوچه های خواب

بدون حضور تو ؟

نـــــــه

نشانی ات را بده

من از بیم ندیدنت چشم باز نمی کنم

بیا که تنم را عادت داده ایی به عطر تنت

بیا که نیاز را شعله ور کرده ایی در قعر وجودم

بیا که نبض دستانت عجین شده با من

بیدار نمی شوم ... تا بیایی

تنها سهم من از تو

همین نوازشیست که تا صبح ، می نوازد روحم را

تو معجزه ایی که در شب ، رویا

و در صبح عین حقیقتی

دیر کرده ایی رویای من

بیـــــــــــــــــا


شهریور هشتادو هشت


+ نوشته شده در  پنجم مهر 1388ساعت   توسط آشنا 




آنقدر صبر کردم

که غوره حلوا شد

حلوای خودم


بیست و نهم شهریور هشتاد و هشت

+ نوشته شده در  سی ام شهریور 1388ساعت   توسط آشنا 

بغض




گفتی بغض آسمان که باز شد

من جایی لبخند می زنم

به تو نگفتم آسمان نا گفته های مرا می بارد ؟


تابستان هشتاد و هشت

+ نوشته شده در  سی ام شهریور 1388ساعت   توسط آشنا 

دعای باران



باید بروم تا برای لبخنددلی دعای باران کنم

آخر دیریست آسمان را هم هوس لمس این خاک نیست

بیچاره ما که از شر زمین

دست به دامان آسمان شدیم


تابستان هشتاد و هشت



+ نوشته شده در  سی ام شهریور 1388ساعت   توسط آشنا 

آسمان




در زمینی که دل صاف در آن یافت نیست

آسمان صاف به چه کار آید ؟

زمینیها خاکستری اند

آسمان آبی را چه سود ؟

گرد نفرت ، غبار غم بر تن خاکیان

بلعیدن همین ذرات آلوده را غنیمتیست

...

شانزدهم تیر هشتاد و هشت



+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1388ساعت   توسط آشنا 

دیوار






به دیوار تکیه می کنیم

غافل از این که او هم تکیه گاه می خواهد ...


بیست و ششم خرداد تلخ

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1388ساعت   توسط آشنا 

غیر مجاز


...................

این چی ؟

اینم غیر مجازه ؟

لینک غیر مجاز

من غیر مجاز

پس کی به من مجوز بودن می دهید ؟

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1388ساعت   توسط آشنا 

من و باد

 




هر روز برگی از درخت علاقه

با حسرت روی زمین می نشیند


کاش باد ویرانگر باغ را می فهمید

درخت را می شناخت

شکوفه را باور داشت ...

و نسیمی می شد خنک

در فضای آبی


کاش برگهای احساس

در آغاز فصل سبز

زرد نمی شد


دل باغ می لرزد

از اندیشه ی بی داد باد

و

خشکیدن ریشه ی درخت علاقه

 

دل باغ بارها فریاد و زوزه ی باد را

در لابلای خش خش برگهای احساسش مخفی نمود

...

می خواهم دوباره سبز شوم

 

او موسم دلنواز

من باغ پر شکوفه

 

چهارشنبه سیزدهم خرداد هشتادو هشت

+ نوشته شده در  پانزدهم خرداد 1388ساعت   توسط آشنا 

زود است هنوز

نگاه من ، نگاه اشتیاق من

چشم در راه است هنوز

 

رسید مژده ی بهار و فصل سبز

اما دلم ، بی تاب بی تاب است هنوز

 

روز است و نور است و دریغ

اینجا شب تار است هنوز

 

در زیر تیغ آفتاب

من زیر بارانم هنوز

 

فریاد زد روح و تنم

پس کی رسد نوبت به من

 

کو سهم من از این بهار

آمد ندا از آن دیار

 

بنشین دلا ، کم شکوه کن

تعبیر خواب ، زود است هنوز

 

هفدهم  فروردین هشتاد و هشت

+ نوشته شده در  هفدهم فروردین 1388ساعت   توسط آشنا 

آغاز


گذشت سال دلهره و دغدغه

تشنگی زمین

بد قولی باران

قهر باد

و باز

هوای آلوده به غبار غم

باز عطش خاک و خاکیان

نه بهاری سبز

نه زمستانی سپید

هوا گرم است

دلها سرد


بهار در راه است

این را تقویم گفت ...


فرش سبز زمین

سقف آبی آسمان

عطر یاس

و

ترانه ی بلبلان را

دلیل این ادعا خواند


چه کسی می داند ؟

شاید باغ پر گل

گواهی داد که گل لبخند بنشاند

به لب سرخ احساس آدمها


شاید ستاره های روشن

گواهی دادند به روشنی آسمان دلها


شاید آفتاب دلچسب

گواهی داد به گرمای وجودمان


و شاید دریای آبی

تضمین کرد موج آرام آرزوها را

بر ساحل قلبهای منتظر


چه حس خوبی به من داد

ترانه ی روح نواز خیال

چه مست شدم از شراب گوارای امید


می رود گامهایم

به شوق رسیدن آغاز



دوازدهم اسفند هشتاد و هفت



+ نوشته شده در  دوازدهم اسفند 1387ساعت   توسط آشنا 

برف




ببار دانه ی سپید

ببار بر لحظات شوم

ببار بر سر و روی خاکیان دلمرده

بر این خشک زار

بر این زمین تشنه


نا پاکی و پلیدی را بشوی و آب کن

خاکستری و سیاه را

رنگی سپید بزن


لب احساسم را تر کن

گلوی روحم را سیراب کن

عطش دلم را فروآر

که من

تشنه ترین ریگ آفتاب سوخته ی این زمینم


ببار دانه ی سپید ...



نوزدهم بهمن هشتاد و هفت

+ نوشته شده در  نوزدهم بهمن 1387ساعت   توسط آشنا 

نفرین شده

احساس خفگی می کنم

از این هوای مسموم

از این هوای مردگی

از این بوی مشمئز کننده ی گندیده

از این ثانیه های سنگین


دچار نفرین آسمان و زمین شده ایم

دگر باد هم نمی وزد

از شرارتهای ما آدمها


زخمهایی که یک به یک سر باز کرده

و چرک و عفونت از حلق سرریز شده را

با دستمال ابریشمی پاک می کنیم

لبخند می زنیم و دروغ می گوییم

زیباترین واژه ها را به کثافت می کشیم

و دوست داشتن را از روی عادت نشخوار می کنیم


دیگر باران هم نمی بارد

برای شستشوی این همه فضولات ما زمینی ها


نفرین شدگانیم

نفرین شدگان

...


بهمن هشتاد و هفت

+ نوشته شده در  سوم بهمن 1387ساعت   توسط آشنا 

یلدا

 


شماره می کنم آخرین دقایق پاییز را

و به انتظار خورشید از پس بلندترین شب سال

چال می کنم سیاهی شبهای رفته را

سپیدی روز

پاچیدن نور

تنها بهانه برای رسیدن به آرزوهای عقیم

آغاز حرکتی دایره وار

به سمت کوره راههای امید

و کوچه های پر تپش

باشد تا نگاه زخمی و دل خراشیده را

التیامی هر چند سطحی

...

کوتاه شد فاصله میان من و یلدا

شماره می کنم ...

 

سی ام آذر هزاروسیصد و هشتادو هفت

+ نوشته شده در  سی ام آذر 1387ساعت   توسط آشنا 

دل


 

ای دل ساده

به انتظار کدامین ابر بارانی نشسته ای؟

آسمان اجاقش کور است

چله نشین کدام رویا شدی ؟

بیرون بیا از عمق رخوت انتظاری بیهوده

بر بند چشم را بر رویا

و بگشای بر حقیقت ایام

دل بی قرارت را

در سکوت و خلوت شب بیارام

پشت کن بر آیینه

دیگر آیینه هم تو را در خود راهی نیست

 

۸۷/۸/۷

 

+ نوشته شده در  هفتم آبان 1387ساعت   توسط آشنا 

بنویسیم


باید بنویسم برایت

اما چگونه ؟

کو بهانه؟

حالا که می باری به خلوتم

و با بارش مهرت وجودم را خیس خواستن می کنی ؟

اما نه

نوشتن از تو را بهانه لازم نیست

تو خود خود بهانه ای

با تو دور ریختم خاطرات لزجم را

در حضور تو گم کردم تنهایی را

و تجربه می کنم خوابی آرام در سکوت را

من بی تو اما کنار تو مینشینم

و هم قدم با ثانیه ها

شب را می بلعم

من بی تو اما روبروی تو

طرح چشمانت را با دود سیگارم نقاشی می کنم

اصلا بیا با هم بنویسیم

این مداد آبی

این کاغذ سفید

و این همه بهانه برای نوشتن

بنویسیم از شب

بنویسیم تا صبح

بنویسیم از من و تو

تا خود ما

+ نوشته شده در  شانزدهم مهر 1387ساعت   توسط آشنا 

بوسه و باد

بوسه بر باد زدی ؟ یا به بادش دادی ؟

آخر ای دوست کجا دیده کسی

که باد

برساند خبری یا که شاید پیغام ، یا همان بوسه ، که امانت دادی ؟

تو نگفتی شاید

راه زنان تشنه

که نشستند ، کمین

بر سر قافله ی باد

آنچه تو با لبخند

به امینت دادی

که رساند به سلامت به لب یار ، به تاراج برند ؟

.

کاش می دانستی ، باد

نیست پیغام بری شایسته

یا که می دانستی

اینچنین در گران قدری را

که قرار است بنشیند

بر لب حسی که هوشت برده

نتوان و نبایست سپرد ش بر باد

.

و تو هیچ می دانی ؟

که همه دغدغه ی دوست کجاست ؟

این که او شیفته ی

آنچنان بوسه ای از یار دلارام خود است

که خود خود خود نوش لبت

بشود حامل این پیغامت

و نشاند چنان بوسه ی جان افزایی

به لب لب لب احساسش

که به آتش بکشد اندامش

و به پرواز کشاند روحش

.

وز در آنجاست که از صحت ارسال شدنش

و به باد ندادنش

لب احساس تو و او

بشود مست ز لمس دل هم
+ نوشته شده در  دوازدهم مهر 1387ساعت   توسط آشنا 

صبح


 باز کن پنجره را
صبح دمید
چه شبی بود و چه فرخنده شبی


باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

 در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری


تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا


زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی


و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا


با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من


زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی

 من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ

 باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم

حمید مصدق

 

+ نوشته شده در  پنجم مهر 1387ساعت   توسط آشنا 

رویا

 

آرام بخواب

در شکل نرم یک رویا

وزن خود را بر روی سینه ام رها کن

اطراف ذهنت را خلوت کن

گرمای دلم را حس می کنی ؟

صدای به قول تو

تالاپ تولوپش را می شنوی ؟

مثل ساعت تنظیم می زند

می دانی که چرا ؟

این اولین شبیست که با هم

سر خوردیم

میان بستر رویا

.

چه زیبا شبی

دل تو خوابیده کنار دل من

غم من تکیه داده به باد

.

طعم انار گرفته رویا ی امشبم

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم شهریور 1387ساعت   توسط آشنا 

سفر عشق

سفر باید کرد
دو قدم مانده تا قاف....
ع ، ش !!
 

هدا رستمی

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1387ساعت   توسط آشنا 

زرد پاییز

 

ورق می زنیم فصل دیگر را

تکرار می کنیم دلتنگی را

 

نفس می کشیم حسرت را

بو می کنیم نفرت را

 

خاطره می کنیم غزل را

اوق می زنیم علاقه را

.

زرد می شویم

کم رنگ می شویم

بی رنگ می شویم

محو می شویم

.

با توام پاییز

ای خواب بدون گریز

ای فصل حزن انگیز

 

ای بوی نم و خاک

ای زردی نا پاک

.

اگر به سرم آوار شوی

به چشمم خار

به دستم زنجیر

به پایم بند

به دلم زخم

باز هم

و

باز هم

سرم برای خطر درد می کند

چشمم به شب عادت می کند

 

دستم به ماه دراز می شود

پایم به راه باز می شود

 

دلم به دریا می زند

عشقم دل آتش می زند

.

و من

ورق می زنم فصلی دیگر را

شروع می شوم بودن را

پک می زنم حیات را

دود می کنم دلمردگی را

.

و آرزوهایم را

به ضریح آسمان دخیل می بندم

و

سبز می کنم زرد پاییز را

+ نوشته شده در  یازدهم شهریور 1387ساعت   توسط آشنا 

بازی با زندگی

من قمار باز نیستم

شرط هم نمی بندم

فقط بازی می کنم

...

شروع کن

بشکن دل سربازم را

بزن پای اسبم را

ویران  کن برجم را

کیشم کن

ماتم کن

اعدام کن شاهم را

...

من قمار باز نیستم

این فقط بازی بود

دیروز تو مرا به بازی گرفتی

امروز من تو را

حالا بگو

باز هم با من همبازی می شوی ؟

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مرداد 1387ساعت   توسط آشنا 

اعتیاد

آن زمان که صدایت را در رگهایم تزریق میکردم


و احساسم را دود میکردم، تا چند جمله ای از تو


مرا از صباحی تا صباحی دیگر ایستاده نگاه دارد


امروز را نمی دیدم


امروز آری...


امروز که پیکرم میلرزد و دردش می گوید: "ترک نکن!"


امروز که اراده کردم تا زهر این عشق را از بدنم دور بریزم...

+ نوشته شده در  نوزدهم مرداد 1387ساعت   توسط آشنا 

پنجره

 

از پشت آن پنجره ی آبی به چه می نگری ؟

به کوچه های بی سلام خیره شدی ؟

یا به عابران نقاب دار ؟

به انتظار آفتاب نشسته ای

یا لمس باران را از پشت آن حصار فلزی می طلبی ؟

به سوی جاده  ی بی عبور

یا کوچه ی پر هیاهو ؟

اصلا پنجره ات به کدامین سو باز است ؟

که هر صبح چشم می گشایی و چشمانت

می دود به سمت پنجره

بر خیز و قدم بگذار  بر کو چه

برای دیدن تصویر قاب لازم نیست

+ نوشته شده در  هفدهم مرداد 1387ساعت   توسط آشنا